شهریور ۴م, ۱۳۸۷

خالهی مهربانی داشتم که سالها پیش مرکز «خاندان» ما بود. یعنی وقتی چند سال پیش از ایران رفت، رشتهی یکدستی و یکپارچگی کل خانواده به طور کل گسست. وقتی سال گذشته سرطان گرفت و چشم از جهان فروبست، دیگر فاتحهی خانواده هم خوانده شد. کمکم با درگذشت خالهی دوستداشتنیام، همانطور که خاندان بودنبروکها با درگذشت «توماس بودنبروک» رو به زوال رفت، خاندان ما هم از هم پاشیده شد. نه آنکه تغییری در وضعیت اقتصادی و ثبات افراد بوجود آمده باشد، اما همانطور که با شروع قرن بیستم در آلمان، «فردیت» بهتدریج جای زندگی جمعی را گرفت و اولیتهای فردی بر اولویتهای جمعی و به خصوص خانوادگی برتری یافت، در «خاندان» ما نیز دغدغههای فردی مهمتر شد.
زمانی بود که مهمانیهای خانوادگی مهمترین تفریح من بود. یعنی دیدن دایی و خاله و پسرداییها و پسرخالهها و دخترداییها و دخترخالهها آنقدر لذتبخش بود که برای لحظاتی از سال که همه در منزل همین خاله مهربان جمع میشدند، ثانیهشماری مىکردم. به خصوص تابستانها، اعضای این «خاندان» کذایی در منزل خاله مهربان اتراق میکردند و نبود حتی یک نفر از این خاندان کم جمعیت، مرا نگران میکرد. حتی اگر مثلا شوهر خالهی بدعنقی در این جمع نبود، شادیام تکمیل نمیشد. حتی روزهایی که همه اعضای «خاندان» سر کار و زندگی خود بودند، حضور خاله در مرکز «خاندان» نظم بهخصوصی بوجود میآورد.
این خاله که سالها مجرد زندگی میکرد، مادر دوم همه دخترخالهها، پسرخالهها، پسرداییها و دخترداییها بود. از زندگی همهی آنها با خبر بود و اجازه نمیداد چیزی در بهمزدن نظم و سلامت افراد خانواده خللی ایجاد کند. برای من، وجود این خاله آرامشبخش بود. همیشه با این اطمینان که حضور او در زندگیام اطمینان خاطر زیادی ایجاد میکرد، از مبارزه با مشکلات بیمی نداشتم. با خودم میگفتم: چه باک، خاله که همیشه است! اما سرنوشت جور دیگری زندگی «خاندان» ما را رقم زد و با درگذشت این خاله، جمعهای شادیبخش خانوادگی نیز رخت بربست. امروز رغبتی به رفتوآمدهای خانوادگی ندارم و شادیای از آن نصیبم نمیشود و حسرت لحظهای از آن دورهمجمعشدنها و اطمینان قلبی را میخورم. مفهوم تنهایی و زندگی فردی با درگذشت خاله مهربان معنا یافت.
شاهکار «بودنبروکها» نیز دقیقا ماجرای زوال زندگی جمعی و جایگزینی آن با فردیت آدمها است. این رمان پایان اولویتهای جمعی و خانوادگی را با شروع قرن بیستم نشان میدهد. اینکه انسانها چطور تنها و تنهاتر میشوند. «بودنبروکها» داستان سه نسل از خانوادهای است که در ابتدا شادی و وحدت بیمانندی دارد. چرخهای تجارتخانهی «یوهان بودنبروک» که نمادی از وحدت این خاندان است، به خوبی میچرخد و خاندان در کنار هم و در ساختمان مجللی در منطقه «لوبک» آلمان زندگی میکنند. با گذشت زمان و درگذشت «یوهان بودنبروک» زوال این خاندان موفق نیز بهتدریج شروع میشود. فاصله گرفتن «گوتهلد» فرزند اول «یوهان بودنبروک» از خانواده پدری شروع زوال خاندان «بودنبروکها» است.
در پایان رمان و با گذشت زوال «بودنبروکها»، خاندانها آنها هم در منطقه «لوبک» به پایان میرسد و اعضای خانواده پراکنده شده و هرکس پی کار خود میرود. دیگر خبری از مهمانیهای شادیآور «خاندان بودنبروکها» نیست. ماجرای شاهکار «بودنبروکها»، داستان زندگی همهی ما در جهان مدرن است. «بودنبرکها» زوال خانوادهها و زندگیهای جمعی را یادآور میشود و نشان میدهد که فردیت چطور جایگزین جمع میشود. با زوال خاندان است که انسانها تنها و تنهاتر میشوند و با مهمترین نتیجهی امروزی زندگی مدرن دست و پنجه نرم میکنند. شاهکار «بودنبروکها» را انتشارات «ماهی» با ترجمه خوب «علیاصغر حداد» منتشر کرده است و چاپ دوم آن ۷۸۰۰ تومان قیمت دارد.
لینکهای مرتبط: درباره شاهکار «بودنبرکها»ی «توماس مان» / زندگی ج.ن.س.ی. «توماس مان»
حاشیهای شخصی بر «در جستجوی زمان از دست رفته» نوشته «مارسل پروست»
دسته بندی ادبيات
شهریور ۴م, ۱۳۸۷
شیخ سعدی جای خالی ادبیات امروز ایران را پر کرد

در حالی که ادبیات داستانی امروز ایران در بیشتر نقاط جهان ناشناخته است و حتی نام «صادق هدایت» هم برخلاف تصورمان به گوش هیچ محفل ادبی جهان نخورده، «بوستان و گلستان» شیخ سعدی جای خالی ادبیات امروز ایران را در لیست صد اثر برتر ادبیات داستانی دنیا پر کرد. روزنامه انگلیسی «گاردین» که به تازگی این لیست را ارائه کرده است، «دن کیشوت» سروانتس را در صدر بهترین آثار داستانی تاریخ ادبیات جهان قرار داد و دیگر آثار ادبی را بدون هیچ رتبهبندی و بر اساس حروف الفبای نام نویسنده آن ذکر کرد. در این لیست صدتایی، «بوستان و گلستان» سعدی و «هزار و یک شب» بهعنوان بهترین آثار ادبی ایران و «مثنوی» مولانا بهعنوان بهترین اثر ادبی کشور افغانستان معرفی شد.
هرچند تا به حال رسانههای مختلفی لیست مشابهای را ارائه کردهاند اما جایگاه صفحات ادبی «گاردین» در بین رسانههای ادبی امروز جهان، این لیست را که پس از سالها از سوی این روزنامه منتشر شده، از اهمیت خاصی برخوردار میکند. «گاردین» این لیست را با نظرسنجی از صد نویسنده صاحب نام از پنجاه و چهار کشور جهان تنظیم کرده است. «گاردین» در این لیست از هر نویسنده تنها یک اثر معرفی کرده است اما برای بعضی از نویسندگان بزرگ دنیا استثنا قائل شده و چند اثر آنها را در این لیست صدتایی ذکر کرده است. «جنایت و مکافات»، «ابله» و «برادران کارامازوف» نوشته فیودور داستایوسکی؛ «مادام بوواری» و «تربیت احساسات» نوشته گوستاو فلوبر و «بودنبروکها» و «کوه جادو» نوشته توماس مان نمونهای از این امر هستند.
از دیگر کتابهای لیست بهترین آثار داستانی برتر جهان میتوان به «غرور و تعصب» نوشته جین آستین، مجموعه داستانهای خورخه لوئیس بورخس، «بلندیهای بادگیر» نوشته امیلی برونته، داستانهای منتخب آنتوان چخوف، «ژاک قضا و قدری و اربابش» نوشته دنی دیدرو، «خشم و هیاهو» نوشته ویلیام فاکنر، «صد سال تنهایی» نوشته گابریل گارسیا مارکز، «طبل حلبی» نوشته گنتر گراس، «پیرمرد و دریا» نوشته ارنست همینگوی، «اولیس» نوشته جیمز جویس، «محاکمه» نوشته فرانتس کافکا، «دفترچه طلایی» نوشته دوریس لسینگ و «در جستجوی زمان از دست رفته» نوشته مارسل پروست اشاره کرد. نجیب محفوظ، مونتنی، تونی موریسون، موراساکی، جورج اورول، ناباکوف، اوید، پسوسا، ادگار آلن پو، خوان رولفو، سلمان رشدی، ژوزه ساراماگو، ویلیام شکسپیر، استاندال، لئو تولستوی و ویرجینیا وولف از دیگر نویسندگان لیست صدتایی گاردین هستند.
«گاردین» چندی پیش نیز درباره اشعار خیام مقالهای منتشر کرده بود و از اشعار این شاعر ایرانی بهعنوان بیمانندترین اشعار کهن دنیا نام برد. «گاردین» معتقد است که ترجمه «ادوارد فیتزجرالد» از اشعار خیام برترین اثر «فیتزجرالد» شاعر است و وی به خوبی از پس این کار برآمده. موزه «لوور» پاریس نیز ماه ژانویه نسخههای خطی و ارزشمند «بوستان و گلستان» سعدی را به نمایش گذاشته بود که با استقبال خوب فرانسویان روبرو شد. سعدی، مولانا و خیام با گذشت قرنها آبروی ادبیات داستانی تمدن هزاران ساله پارسی هستند و خلاء ادبیات داستانی معاصر ایران را در عرصههای جهانی پر میکنند.
منبع: سعید کمالیدهقان، روزنامه اعتماد، ۵ شهریور ۱۳۸۷ / صفحهی ویژهی نویسندگان دنیا
دسته بندی خبر
مرداد ۳۱م, ۱۳۸۷

وقتی نامههای ارنست همینگوی به اسکات فیتزجرالد را میخواندم تا مقالهای درباره مکاتبات این دو نویسنده مهم «نسل گمشده» بنویسم، به نام رمانی برمیخوردم که مدام در این نامهنگاریها تکرار میشد و همینگوی از آن بهعنوان بهترین اثر خالق «گتسبی بزرگ» یاد میکرد. همینگوی بارها در نامهنگاریهایش چه خطاب به فیتزجرالد، چه خطاب به دیگر دوستان نویسندهاش و حتی بعدها خطاب به زندگینامهنویس فیتزجرالد رمان «Tender Is the Night» [لطیف است شب یا شب لطیف است] را بهترین اثر دوست صمیمیاش خوانده است. «گتسبی بزرگ» را با ترجمه خوب مرحوم «کریم امامی» خوانده بودم و خوشبختانه «شب لطیف است» را هم چند ماه پیش در یکی از پاساژهای کثیف خیابان انقلاب با قیمت دو هزار تومان به زبان انگلیسی پیدا کردم و خواندم.
«شب لطیف است» تا حدودی برگرفته از زندگی شخصی خود فیتزجرالد است و نویسنده در ابتدا قصد داشته رمان را «تعطیلات دکتر دیور» بنامد. بهعبارت دیگر فیتزجرالد زندگی شخصی خود با همسرش زلدا و ارتباطشان با جرالد و سارا مورفی را الگو قرار داده و این رمان را نوشته است. زندگی فیتزجرالد و زلدا بسیار پر سر و صدا و جنجالی بود. سال گذشته نیز در فرانسه رمان «آواز آلاباما» نوشته «ژپل لوروی» نویسنده فرانسوی که بر اساس زندگی فیتزجرالد و زلدا است، برنده معروفترین جایزه ادبی فرانسه یعنی «گنکور» شد. «شب لطیف است» ابتدا در مجله ادبی «اسکریبنر» از ژانویه تا آوریل سال ۱۹۳۴ منتشر شد. این کتاب هماکنون در رده بیست و هشتم لیست صد رمان برتر قرن بیستم قرار دارد. زلدا در سال ۱۹۳۲ به خاطر «جنون جوانی» در بیمارستان روانی بالتیمور آمریکا بستری شد. در همین ایام فیتزجرالد دست به قلم شد و این رمان را نوشت. فیتزجرالد پس از «گتسبی بزرگ» به مدت نه سال رمانی ننوشته بود و با بستری شدن زلدا، فرصتی یافت تا رمان جدیدی بنویسد.
«شب لطیف است» درباره زندگی «دیک دیور» و همسرش «نیکول» است. زندگی مشترکی که شباهتهای زیادی با زندگی شخصی فیتزجرالد و زلدا دارد. «دیور» پزشک بیمارستانی روانی است و یکی از بیمارانش «نیکول» نام دارد. به تدریج «نیکول» برای «دیور» نامه مینویسد و به او ابراز علاقه میکند تا اینکه در نهایت به پیشنهاد خواهر بیمار، نیکول همسر «دیک دیور» میشود. این زوج جوان سپس برای تعطیلات به جنوب فرانسه میروند. با حلقهای از دیگر زوجهای آمریکایی دوستی میکنند و در این حین دختر هنرپیشه جوانی به نام «رزماری» وارد زندگی این حلقه دوستان شده و عاشق دیک دیور میشود. داستان ادامه پیدا میکند و کم کم دیک دیور قدرت و استقلال اولیه خود را از دست میدهد، در حالی که نیکول به تدریج قویتر میشود. به عبارت دیگر در ابتدای رمان، دیک دیور مردی مستقل، آزاد و از نظر روحی قدرتمند است و نیکول بیمار وی ضعیف و درمانده است اما به تدریج جای این دو عوض میشود و در پایان رمان نیکول است که از نظر روحی قدرتمند شده و دیک دیور بسیار درمانده و پریشان است. در نهایت نیز نیکول از دیک جدا میشود و با مرد دیگری ازدواج میکند.
فیتزجرالد در این رمان که با وقایع درونی زیادی همراه است، میخواسته نشان بدهد که در یک رابطه زناشوهری چطور ممکن است جای آدم ضعیف با آدم قوی با گذشت زمان عوض شود و اینکه هر یک از طرفین چگونه بر زندگی روحی و جسمی طرف دیگر تاثیر میگذارد. به اعتقاد منتقدان ادبی فیتزجرالد تا حد زیادی میخواسته زندگی شخصی خودش با زلدا را نشان بدهد. اینکه اسکات فیتزجرالد در ابتدا نویسندهای موفق، شاداب و فعال است اما با گذشت زمان دائمالخمر و ضعیف میشود و از نویسندگان همعصرش فاصله میگیرد. در سالهای بیست میلادی فیتزجرالد حتی از همینگوی هم معروفتر و موفقتر بوده اما در دهه سی کاملا برعکس شده و فیتزجرالد نه تنها از همینگوی عقب میماند که در کل از ادبیات فاصله میگیرد. فیتزجرالد هیچگاه زلدا را رها نکرد اما در سالهای پایانی عمر با نوشتن «شب لطیف است» زندگی خودش را نقد کرد.
اسکات اولین بار زلدا را در مونتگومری آلاباما دید و عاشقش شد. سپس مانند بسیاری از نویسندگان آمریکایی که از پس هزینههای سنگین آمریکای پس از جنگ جهانی بر نمیآمدند، به فرانسه رفتند و در پاریس ساکن شدند. در همین ایام و در سال ۱۹۲۵ بود که اسکات فیتزجرالد شاهکار «گتسبی بزرگ» را منتشر کرد. «ارنست همینگوی» که در آن ایام از دوستان نزدیک «اسکات فیتزجرالد» بوده، بارها و به خصوص در کتاب «پاریس، جشن بیکران» زلدا را متهم کرده است که جلوی پیشرفت ادبی «فیتزجرالد» را گرفته و با حسادتهایش مانع پیشرفت ادبی او شده است. اما زندگی این دو هیچگاه آرام نبود. به اعتقاد همینگوی، زلدا بزرگترین مانع زندگی ادبی فیتزجرالد بود. همینگوی معتقد بود که زلدا به پیشرفتهای ادبی همسرش حسادت میکند و از این رو مانع داستاننویسی او میشود و به همین خاطر مدام او را به مهمانیهای مختلفی میبرد. همینگوی همچنین دائمالخمر بودن فیتزجرالد را تقصیر همسرش میدانست و خلاصه اینکه بارها در نامههایش از زلدا بد گفته. زلدا هشت سال پس از مرگ اسکات در سال ۱۹۴۸ در آتشسوزی بیمارستان روانی هایلند درگذشت. با تمام این جریانات، اسکات فیتزجرالد در تمام مدت زندگی مشترکش، زلدا را رها نکرد و عاشقش ماند.
لینک مرتبط: نامهنگاریهای «همینگوی» با «فیتزجرالد» / «شب لطیف است» در ویکیپدیا
دسته بندی ادبيات